X
تبلیغات

تک و تنها
داستان عاشقانه حرف دل جملات عاشقانه حرف قشنگ

<>
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۲ توسط takotanha
چشم می بندی و بغض کهنه ات وا می شود 
تازه پیدا می شود آدم که تنها می شود 

دفتر نقاشی آن روزها یادش بخیر 
راستی! خورشید با آبی چه زیبا می شود 

توی این صفحه ، بساط چایی مادربزرگ ... 
عشق گاهی در دل یک استکان جا می شود... 

زندگی تکرار بازی های ما در کودکی ست 
یک نفر مادر یکی هم باز بابا می شود 

چشم می بندی که یعنی توی بازی شب شده 
پلک بر هم می زنی و زود فردا می شود 

گاه خود را پشت نقشی تازه پیدا می کنی 
گاه شیرین است بازی گاه دعوا می شود 

می شماری تا ده و دیگر کسی دور تو نیست 
چشم را وا می کنی و گرگ پیدا می شود 

گاه باید چشم بست و مثل یک کودک گریست 
چیست چاره؟ لااقل آدم دلش وا می شود 

این صفحه را به اشتراک بگذارید




ارسال نظر
نام شما :
آدرس وب سایت :
پست الکترونیک :
پیام شما :
کد امنیتی :
.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک | قدرت : فرد بلاگ