X
تبلیغات

تک و تنها
داستان عاشقانه حرف دل جملات عاشقانه حرف قشنگ

<>
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۱ توسط takotanha

شـمــا یـادتــون نـمــیــــــاد…

بچه که بودم منتظر میموندم تا مهمونا برن تو حیاط یا دم در واسه خداحافظـــی …
موقعیت مهیا میشد واسه “پاتکـــــــ” زدن به آجیل و شیرینی ها …

 

—————-

 

شـمــا یـادتــون نـمــیــــــــاد…

یکی از بزرگترین جرائم و خلافهــای ما تو دوران مـدرســـه داشتن حل المسائل بود

 

 —————-

 

شـمــا یـادتــون نـمــیــــــاد…

سرمونـو می گرفتیم جلـوی پـنــکــــه، می گـفـتـیـم: آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ

 

 

 

شـمــا یـادتــون نـمــیــــــــاد…

بـزرگتـــــریـن کابـوس شب عیــــد بود …
“پـیــــک نـوروزی”

 

 —————-

 

شما یادتون نمیـــــــاد…

من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر چیزی رو میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت: اسم من، اندیشه ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست نمیشه، چیزی درست نمیشه

 

 —————-

 

شما یادتون نمیــــــــاد…

خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم :دی

 

 —————-

 

شما یادتون نمیــــــــاد…

هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت ۶:۴۰ تا ۷ صبح، رادیو برنامه “بچه های انقلاب” رو پخش میکرد و ما همزمان باهاش صبحانه میخوردیم

 

 —————-

 

شما یادتون نمیــــــاد…

یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان، یک ابر خسته ی سرد، یک ابر پر ز باران

 

 —————-

 

شما یادتون نمیـــــاد…

هر وقت آقای نجار می رفت بیرون ووروجک
خراب کاری می کرد

 

 —————-

 

شـمــا یـادتــون نـمــیــــــاد…

فقط زمـان مـــــا میشد
با پوست پرتقال و لوله ی خودکار اسلحه ی گرم ساخت!


این صفحه را به اشتراک بگذارید


ادامه مطلب
برچسب ها : شما یادتون نمیاد ،



ارسال نظر
نام شما :
آدرس وب سایت :
پست الکترونیک :
پیام شما :
کد امنیتی :
.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک | قدرت : فرد بلاگ