X
تبلیغات

تک و تنها
داستان عاشقانه حرف دل جملات عاشقانه حرف قشنگ

<>
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۴ توسط takotanha


آن شب وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستش را گرفتم و گفتم “باید راجع به موضوعی باهات صحبت کنم”. او هم آرام نشست و منتظر شنیدن حرف‌های من شد. دوباره سایه رنجش و غم را در چشماش دیدم. اصلاً نمی‌دانستم چه طور باید به او بگویم، انگار دهنم باز نمی‌شد.


هرطور بود باید به او می‌گفتم و راجع به چیزی که ذهنم را مشغول کرده بود، با او صحبت می‌کردم. موضوع اصلی این بود که می‌خواستم از او جدا شوم. بالاخره هرطور که بود موضوع را پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟ اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می‌شد فریاد می‌زد: “تو مرد نیستی!”

ادامه مطلب..


این صفحه را به اشتراک بگذارید


ادامه مطلب
برچسب ها : داستان عاشقانه ، داستان خیانت ، حرف دل ، داستان ،


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۳ توسط Kiani

سهراب گفته بودی قایقی خواهی ساخت....!!! 


قایقت جادارد؟؟؟ 


من هم از همهمه اهل زمین دلگیرم....


این صفحه را به اشتراک بگذارید



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۲ توسط ehsanhowler

 

مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پختیک روز اون اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فورا از اونجا دور شدم
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یک چشم داره!
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم.
کاش زمین دهن وا میکرد و منو ، کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد
روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟!!!
اون هیچ جوابی نداد....
    

بقیه در ادامه مطلب


این صفحه را به اشتراک بگذارید


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳ شهريور ۱۳۹۲ توسط takotanha

یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند

جلوی ویترین یک مغازه می ایستند

دختر:وای چه پالتوی زیبایی

پسر: عزیزم بیا بریم تو بپوش ببین دوست داری؟

وارد مغازه میشوند دختر پالتو را امتحان میکند و بعد از نیم ساعت میگه که خوشش اومده

پسر: ببخشید قیمت این پالتو چنده؟

فروشنده:360 هزار تومان

پسر: باشه میخرمش

دختر:آروم میگه ولی تو اینهمه پول رو از کجا میاری؟

پسر:پس اندازه 1ساله ام هست نگران نباش

بقیه در ادامه مطلب


این صفحه را به اشتراک بگذارید


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۲ توسط takotanha

 

همش چهار سالم بود یه دختر چشم عسلی با موهای بلند ومشکی،صورتم کمی آفتاب سوخته شده بود چون ظهرا توی کوچه توپ بازی میکردم صمیمی ترین دوستم پرستو بود که توی کوچه بازی میکردیمپرهام شش ساله برادر پرستو بود که باآن موهای پرپشت وقارچی و چشمای مشتاقش به من نگاه میکرد اون روز پرستو نیومده بود و من تنهایی توی کوچه بازی میکردم پرهام روی پله دم خونشون نشسته بود ونگام میکرد وقتی دیدم یه ساعته زل زده به من

گفتم- میای بازی؟ولی اون همونطور سرشو به علامت نفی تکون داد خیلی حرصم گرفت فکر کرده بود کیه که خودشو واسه من میگیره! ازاون روز ازش بدم اومد!....ادامه مطلب


این صفحه را به اشتراک بگذارید


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۲ توسط takotanha

علي ساعت 8 از خواب بيدار شد. نميخواست از تخت بيرون بياد اما با بيحوصلگي از تخت خواب پائين آمد.باز اين بغض يك ساله داشت گلشو ميفشرد.

نگاهي به آرزو انداخت هنوز خوابيده بود. آرام از اتاق بيرون رفت تا بساط صبحانه روآماده كنه بعد از آماده كردن صبحانه به اتاق خواب رفت تا آرزو رو بيدار كنه با صداي بلند گفت خانومي پاشو صبح شده.بعد از بيدار كردن آرزو به آشپزخونه برگشت مدتي بعد آرزو در چهارچوپ در آشپزخونه پيدا شد. علي نگاهي به سر تا پاي آرزو انداخت واي كه چقدر زيبا بود.علي خوشحال بود كه زني مثل آرزو داره

....ادامه مطلب


این صفحه را به اشتراک بگذارید


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۲ توسط takotanha

 

دیشب با دوستم رفته بودم رستوان، روبروی تخت ما یه دختر و پسر نشسته بودن که پسره پشتش به تخت ما بود، معلوم بود باهم دوست هستن، اتفاقی چشمم به چشمه دختره افتاد، قشنگ معلوم بود پسره عاشقه دخترست، دختره شروع کرد به آمار دادن، سرمو انداختم پایین، دفعه بعدی تحریک شدم با نگاه بازی کردیم.خلاصه یه کاغذ برداشتمو به دختره علامت دادم، با نگاهش قبول کرد، بلند شدن، پسره جلو رفت که حساب کنه دختره به تخت ما رسید دستشو دراز کرد کاغذ رو گرفت.براش نوشته بودم… “خیـلی پستی



این صفحه را به اشتراک بگذارید



نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۴ تير ۱۳۹۲ توسط takotanha

عادت عشق...

ﻧﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ، ﻧﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ

ﻓﻘﻂ ﺷﻠﻮﻏﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ

ﮔﻨﺠﺸﮏ ﻫﺎﯾﯽ

ﮐﻪ ﯾﮏ ﻋﻤﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﺎﺧﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺷﺎﺧﻪ ﭘﺮﯾﺪﻥ

ﻋﺎﺩﺗﺸﺎﻥ ﺍﺳﺖ . . .


این صفحه را به اشتراک بگذارید



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۲ توسط takotanha

صبح نزدیکای ساعت ده و نیم بود که مامانم آروم در اتاقمو باز کرد، اما یادش نبود که من حتی با آروم ترین صدا ها هم از خواب بیدار میشم.

وقتی خودمو از این پهلو به اون پهلو کردم، خودش متوجه شد که بیدارم کرده، واسه همین گفت ببخشید روزبه جان الان میرم بیرون، فقط خواستم یه نخ سیگار از بسته سیگارت ور دارم. گفتم مهم نیست، فقط دیشب من خیلی دیر خوابیدم، خسته ام، چایی داریم؟
گفت آره، الان میرم برات میریزم.
با اکراه از رو تخت بلند شدم و دستامو از پهنا باز کردم و خودمو کشیدم بلکه کرختی و خستگی ِ خواب ۳، ۴ ساعته از تنم در بیاد.
رفتم تو آشپزخونه و دیدم که برام چایی ریخته و گذاشته رو میز، خودشم رو کاناپه نشسته و داره سیگار میکشه. گفتم مامان جایی میخوای بری که لباس پوشیدی؟
گفت آره میخوام برم تره بار، فردا مهمون داریم.
گفتم وایسا منم بات میام. گفت نمیخواد خودم میرم خرید میکنم و میارم.
دو سه دیقه بعد دو نفری سوار ماشین شدیم و رفتیم ...


این صفحه را به اشتراک بگذارید


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ جمعه ۲ فروردين ۱۳۹۲ توسط اشک چشم


   
تا حالا شده عاشق بشين؟؟؟

ميدونين عشق چه رنگيه؟؟؟

ميدونين عشقق چه مزه اي داره؟؟؟

ميدونين عشق چه بويي داره؟؟؟

ميدونين عاشق چه شکليه؟؟؟

ميدونين معشوق چه کار ميکنه با قلب عاشق؟؟؟

مدونين قلب عاشق براي چي ميزنه؟؟؟

ميدونين قلب عاشق براي کي ميزنه؟؟؟

ميدونين ...؟؟؟

اگه جواب اين همه سئوال رو ميخواين! مطلب زير رو بخونين...خيلي جالب و آموزندس...


بقیه در ادامه مطلب


این صفحه را به اشتراک بگذارید


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ جمعه ۲ فروردين ۱۳۹۲ توسط اشک چشم


میخوام به یکی خودش

   میدونه کیه بگم با همه

  نامهربونیهات بازم میگم

   دوست دارم

       

      از عشق:

 

بقیه در ادامه مطلب


این صفحه را به اشتراک بگذارید


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۱ توسط takotanha

مرد زیر باران

مرد، دوباره آمد همانجای قدیمی روی پله های بانک، توی فرو رفتگی دیوار یک جایی شبیه دل خودش، کارتن را 

انداخت روی زمین، دراز کشید، کفشهایش را گذاشت زیر سرش، کیسه را کشید روی تنش، دستهایش را 

مچاله کرد لای پاهایش…

خیابان ساکت بود، فکرش را برد آن دورها، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد.

در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان خنده ها را میدید و صورت ها را صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،

هوا سرد بود، دستهایش سردتر، مچاله تر شد، باید زودتر خوابش میبرد

صدای گام هایی آمد و .. رفت، مرد با خودش فکر کرد، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد، خنده ای

تلخ ماسید روی لبهایش.

اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد، شاید مسخره اش می کردند، مرد غرور داشت هنوز، و

عشق هم داشت، معشوقه هم داشت...

 .

.

بقیه در ادامه مطلب


این صفحه را به اشتراک بگذارید


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۱ توسط اشک چشم

پسرکی بود عا شق دخترکی

روزها گذشت و دخترک نیز عاشق شد 

هر دو عاشق دلتنگ بدون هم زندگی برا شون معنی نداشت 

گاهی اوقات که با هم میرفتن بیرون اونقدر مست هم میشدن که فراموش میکردن 

مردم دارن نگاه هشون میکنن .اونا همیشه وقتی همدیگه رو میدیدن عشق بازی را 

شروع میکردن اونقدر لذت میبردن 

که اگه یه روز از هم دور بودن از دلتنگی دق میکردن. 

روز ها میگذشت و اونا هم با روزگار عشقشون را نسبت به هم بیشتر بیشتر میکردن 

تا گذشت و روزی ....

.

.

بقیه در ادامه مطلب


این صفحه را به اشتراک بگذارید


ادامه مطلب
برچسب ها : داستان عاشقانه ،


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۱ توسط اشک چشم



چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره

رنگ چشاش آبی بود

...رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ

وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیرموهاش بگیرم

مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه

دوستش داشتم

لباش همیشه سرخ بود

مثل گل سرخ حیاط .

.... مثل یه غنچه

وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم ودوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد

دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم

دیوونم کرده بود


این صفحه را به اشتراک بگذارید


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۹ آذر ۱۳۹۱ توسط takotanha

من سال آخر دبيرستانم و تموم کردم و ديگه ادامه ندادم

 سال بعدش هم رفتم خدمت سرباي، هجده ماه گذشت و

 بالاخره خدمت سربازي من تموم شد.يه مدت از تموم شدن

 سربازيم گذشت ديدم بي فايده است داشتم از بي کاري

 کلافه مي شدم صميم گرفتم که ادامه تحصيل بدم بخاطره

 همين رفتم يه موسس آموزشي ثبت نام کردم تا بتونم بهتر

 درس بخونم. من در طول هفته چهار روز کلاس داشتم و

 مي رفتم سرکلاس.

 

 يه روز که کلاس داشتم يکي از هم کلاسيهام که دختر بود

 ازم يه سوال درسي پرسيد. من زياد به دختراي کلاسمون

 اهميت نميدادم خلاصه حواسم به درسم بود، جواب دختررو

 دادم. چند روزي گذشت ....

.

.

بقیه در ادامه مطلب


این صفحه را به اشتراک بگذارید


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ جمعه ۳ آذر ۱۳۹۱ توسط takotanha

                                    
من تو یه خانواده ثروتمند به دنیا اومدم یه عمو دارم اسمش رضاست یه پسر داره اسمش امیره منو امیر وقتی بچه بودیم همیشه با هم بودیم بازی میکردیم و.... وقتی بزرگ شدیم رابطمون کم شد یعنی سنمون اجازه نمیداد باهم باشیم ۱۸سالم بود که متوجه شدم به امیرعلاقه دارم اگه ۲روز نمی دیدمش دلم براش تنگ میشد امیر پسرخوبی بود ظاهر خوبی داشت اما بخاطر اخلاقی که داشت همه تو فامیل از امیر خوششون میومد وقتی که من ۱۸ سالم بود امیر۲۱ سال داشت ۳سال از من بزرگتر بود من اون سال تو دانشگاه قبول شدم امیر هم دانشجو بود اما تو شهرخودمون اما من باید برای درس خوندن میرفتم یه شهردیگه وقتی خبر قبولی من تو دانشگاه تو فامیل پخش شد پدرم یه جشن برام گرفت تو مراسم امیر خیلی دیر اومد نگرانش بودم وقتی اومد همش تو فکر بود چشاش قرمز شده بود اخه امیر وقتی از چیزی ناراحت بود چشاش قرمز میشد رفتم پیشش گفتم امیر از چی ناراحتی؟ هیچی نگفت بلند شد رفت تو حیاط منم بعد از چند دقیقه پشت سرش رفتم تو حیاط رو پله ها نشسته بود سرشو گذاشته بود رو زانوهاش منم صداش کردم اما جواب نداد رفتم کنارش نشستم سرشو بلند کردم دیدم داره گریه می کنه گفتم امیر چی شده چرا داری گریه می کنی هیچی نگفت از سکوتش خیلی عصبی بودم گفتم این سکوتت چه معنی میده بازم چیزی نگفت گفتم خب لعنتی چیزی بگو؟ گفت مریم راستش من تو رو دوس دارم و تحمل دوریتو ندارم اگه ....

.
.

بقیه در ادامه مطلب

این صفحه را به اشتراک بگذارید


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۱ توسط takotanha


آن شب شب نحسی بود ...


با او تماس گرفت : چرا ؟ مگه من چی کار کردم ؟

دختر در جوابش : تو ... نه عزیزم تو خیلی پاکی ... ولی من ... تو لیاقتت بیشتر از منه ...

گفت : این حرفا چیه ؟ تو می دونی یا من ؟ من دوست دارم ... به خدا بدون تو می میرم ...

دختر گفت : این از اون دروغا بودا ... ولم کن ... ازت خسته شدم ... تو زیادی عاشقی ...

پسر : مگه بده آدم عاشق باشه ... ؟

دختر : آره واسه من بده ... عشق دروغه ...

پسر : نه به خدا من عاشقتم ...

دختر : ولم کن حوصلتو ندارم ...

پسر آهی کشید و گفت نه تو رو خدا نمی خوام از دستت بدم ...

صدای قطع شدن مکالمه آمد ...

.

.

بقیه در ادامه مطلب


این صفحه را به اشتراک بگذارید


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۴ آبان ۱۳۹۱ توسط takotanha

عکس های عاشقانه زیر باران

همه چی از چت شروع شد ... از اینترنت ... کاش هیچ وقت اونجا نمیرفتم و عاشق نمیشدم .

اینکه چه جوری آشنا شدیم و چه کارا کردیم مهم نیست ... مهم الانه که دارم از دستش میدم .

بچه مدرسه ای بودم هنرستانی روزی نبود که پسرای خوش تیپ با ماشینای آن چنانی جلوی در منتظرم نباشن. به هیشکی محل نمیدادم اصلا برام مهم نبود توی یه دنیای دیگه بودم .

خیلی از دوستام آرزو داشتن که اون پسرا جای من سمت اونا میرفتن بهم میگفتن خاک تو سرت، دیگه چی میخوای از این بهتر؟ ولی من جوابم نه بود و نه...

عشق چت داشتم ... اون قدر تو چت مسخره بازی درمی آوردم که تک تک پسرا میومدن و بهم پیغام خصوصی میدادن و شماره و ...

بازم محل نمیدادم میرفتم چت که بخندم ای کاش پاهام قلم شده بود و نمیرفتم ...

چند وقتی بود با یکی چت میکردم پسر خوبی بود یه سال ازم بزرگتر بود احساس بدی بهش نداشتم .

عکسشم دیده بود یه جورایی ازش خوشم اومده بود. ولی حتی یه لحظه هم نمیتونستم به دوستی با کسی فک کنم .

بالاخره اون روز لعنتی رسید و شمارشو داد ازم خواست که بهش تک بزنم تا به قول خودش با هم آشنا شیم (حرف همیشگی پسرا)

یه هفته بود که شمارش تو گوشیم بود .

دیگه نت نمی یومد دلم تنگ شده بود واسش دل رو زدم به دریا و یه اس ام اس دادم خیلی زود شناخت و گفت فلانی هستی و ....

ارتباطمون هر لحظه بیشتر میشد....

.

.

بقیه در ادامه مطلب


این صفحه را به اشتراک بگذارید


ادامه مطلب



ارسال نظر
نام شما :
آدرس وب سایت :
پست الکترونیک :
پیام شما :
کد امنیتی :
.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک | قدرت : فرد بلاگ