X
تبلیغات

تک و تنها
داستان عاشقانه حرف دل جملات عاشقانه حرف قشنگ

<>
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۳ توسط Kiani

سهراب گفته بودی قایقی خواهی ساخت....!!! 


قایقت جادارد؟؟؟ 


من هم از همهمه اهل زمین دلگیرم....


این صفحه را به اشتراک بگذارید



نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۷ شهريور ۱۳۹۱ توسط takotanha


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۷ شهريور ۱۳۹۱ توسط takotanha

یک دانشجوی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود.

بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش

رو گفت و از دختره خواستگاری کرد......

ادامه مطلب


این صفحه را به اشتراک بگذارید


ادامه مطلب
برچسب ها : جالب.طنز. ،


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۱ توسط takotanha

گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.

وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادث خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي ۱۰ کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم ۱۰ کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم.. ...


این صفحه را به اشتراک بگذارید


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۱ توسط takotanha

جک و دوستش باب تصميم مي گيرندبرای تعطيلات به اسکي برند. با همديگه رخت و خوراک و چيزهای ديگرشان را بار ماشين جک مي کنند و به سوی پيست اسکي راه مي افتند
پس از دو سه ساعت رانندگي ، توفان و برف و بوران شديدی جاده را در بر گرفت چراغ خانه ای را از دور مي بينند و تصميم مي گيرند شب را آنجا بمانند تا توفان آرام شود و آنها بتوانند به راه خود ادامه دهند
هنگامي که نزديکتر مي شوند مي بينند که آن خانه در واقع کاخيست بسيار بزرگ و زيبا که درون کشتزار پهناوريست و دارای استبلي پر ازاسب و آن دورتر از خانه هم طويله ای با صدها گاو و گوسفند است
زني بسيار زيبا در را باز مي کند. مردان که محو زيبايي  زن صاحبخانه شده بودند، توضيح مي دهند که چگونه در راه گرفتار توفان شده اند و اگر خانم خانه بپذيرد شب را آنجا سر کنند تا صبح به راهشان ادامه دهند.
زن جذاب با صدايي دلنشين گفت: همانطور که مي بينيد من در اين کاخ بزرگ تنها هستم ، اما مساله اين است که من به تازگي بيوه شده ام و اگر شما را به خانه راه دهم از فردا همسايه ها بدگويي و شايعه پراکني را آغاز مي کنند. . .

ادامه مطلب


این صفحه را به اشتراک بگذارید


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۱ توسط takotanha

دعا :
دعا کن سر جاش باشه وگرنه . . . !

منطق :
به خاطر اینکه من می گم !

آینده نگری :
اگر از اون تاب بیافتی و گردنت بشکنه محاله با خودم ببرمت خرید !

استقامت :
تا وقتی کلم بروکلی هاتو نخوردی از جات تکون نمی خوری !

اصلاح رفتار :
تو دیگه مثل بابات رفتار نکن !

قناعت :
میلیون ها بچه کم شانس توی دنیا هستن که آرزو می کردن من مادرشون بودم !

انتظار :
وایسا برسیم خونه . . .

رشد کردن :
اگر اسفناج نخوری بزرگ نمیشی !

کنایه :
گریه می کنی ؟ حالا یه کاری می کنم که واقعا اشکت در بیاد !

ژنتیک :
باید به خاطر ژن بابات باشه !

اصل و نصب :
این چه وضع اتاقه ؟ مگه تو طویله به دنیا اومدی ؟

عدالت :
یه روزی بچه دار میشی ، امیدوارم بچه هات عین خودت بشن !


این صفحه را به اشتراک بگذارید



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۱ توسط takotanha

.یک داستان کاملا واقعی که در چین اتفاق افتاد!!!↓










این صفحه را به اشتراک بگذارید


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۱ توسط takotanha

مدير به منشي ميگه براي يه هفته بايد بريم مسافرت کارهات رو روبراه کن

منشي زنگ ميزنه به شوهرش ميگه: من بايد با رئيسم برم سفر کاري, کارهات رو روبراه کن

شوهره زنگ ميزنه به دوست دخترش, ميگه: زنم يه هفته ميره ماموريت کارهات رو روبراه کن

معشوقه هم که تدريس خصوصي ميکرده به شاگرد کوچولوش زنگ ميزنه ميگه: من تمام هفته مشغولم نميتونم بيام

پسره زنگ ميزه به پدر بزرگش ميگه: معلمم يه هفته کامل نمياد, بيا هر روز بزنيم بيرون و هوايي عوض کنيم

پدر بزرگ که اتفاقا همون مدير شرکت هست به منشي زنگ ميزنه ميگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده

منشي زنگ ميزنه به شوهرش و ميگه: ماموريت کنسل شد من دارم ميام خونه

شوهر زنگ ميزنه به معشوقه اش ميگه: زنم مسافرتش لغو شد نيا که متاسفانه نميتونم ببينمت

معشوقه زنگ ميزنه به شاگردش ميگه: کارم عقب افتاد و اين هفته بيکارم پس دارم ميام که بريم سر درس و مشق

پسر زنگ ميزنه به پدر بزرگش و ميگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و مياد

مدير هم دوباره گوشي رو ور ميداره و زنگ ميزنه به منشي و ميگه برنامه عوض شد حاضر شو که بريم مسافرت .


این صفحه را به اشتراک بگذارید



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۱ توسط takotanha

پسرها:

۱ - با ماشین میرن سراغ بانک، پارک میکنن، میرن دم دستگاه عابر بانک
۲- کارت رو داخل دستگاه میذارن
۳- کد رمز رو میزنن و مبلغ درخواستی رو وارد میکنن
۴- پول و کارت رو میگیرن و میرن

دختر ها :
۱- با ماشین میرن دم بانک
۲- توی آینه آرایششون رو چک میکنن
۳- به خودشون عطر میزنن
۴- احتمالا" موهاشون رو هم چک میکنن


این صفحه را به اشتراک بگذارید


ادامه مطلب



ارسال نظر
نام شما :
آدرس وب سایت :
پست الکترونیک :
پیام شما :
کد امنیتی :
.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک | قدرت : فرد بلاگ